حكيم ابوالقاسم فردوسى

543

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مشك و ظرفى را كه با آن مشكش را پر آب مىكرد برداشت پيش مردى به گرو نهاد و از بهاى آن هر چه از خوردنى به كار بود خريد و چون به خانه بازگشت ميهمان را براى پختن خورش به يارى خواست . پس از اين كه غذا آماده شد و خوردند مجلسانه آراستند و به شادى نشستند . روز چهارم چون بهرام از خواب بيدار شد لنبك به او گفت : مىدانم اين سه روز در خانهء تنگ و تاريك من به تو خوش نگذشته و هر چند بكوشم نمىتوانم به دلخواهم مايهء آسايشت را فراهم كنم ، اما اگر از شاه بيم در دل ندارى دو هفتهء ديگر در اين تنگ و تاريك سرايم ميهمان باش تا دلم به ديدارت روشن باشد . داستان بهرام با براهام جهودى بهرام نپذيرفت . اسبش را زين كرد . لنبك را بدرود گفت . به نخجيرگاه رفت . تا شب به شكار كردن خويش را سرگرم داشت . آن گاه از سپاهيان جدا شد . تنها به در سراى براهام جهود رفت . حلقه بر در زد ، و چون پيش كار خداوند خانه در گشود گفت : يكى از سپاهيان پادشاهم كه بناخواه از او جدا مانده‌ام ، و در تاريكى شب راه به جايى نمىبرم . اگر امشب مرا به اين خانه راه دهيد ، شبگير مىروم ، و كسى را از من رنجى نخواهد رسيد . براهام گفت اى نَبَرده سوار * همى رنجه دارى مرا خوار خوار گر اين اسب سرگين و آب افگند * و گر خشت اين خانه را بفگند به شبگير سرگينش بيرون كنى * برو بىو خاكش به هامون كنى همان خشت را نيز تاوان دهى * چو بيدار گردى ز خواب آن دهى بهرام گفت : به آنچه گفتى پيمان مىبندم . آن گاه از اسب فرود آمد . در دهليز خانه نمد زين اسبش را پهن ، و زين را بالين كرد . جهود در خانه را به روى شاه بست . خوان آراست و به خوردن نشست ، و به بهرام گفت : در گيتى هر كس كه به خوردنى دسترس دارد از نعمتهاى بهره‌مند است و هر كه را بىچيزى و بينوايى مقدّر است بايد محروم